<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>و زندگی...</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com</link>
<description>شاید تنها برای نوشتن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Feb 2026 13:41:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>اخلاق مامان بزرگم</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1056</link>
<description>مامان سه تا شیشه قرص داشت که تاریخ انقضاشون گذشته. گذاشتشون توی یه کیسه که بندازه دور... یهو یه ژنی در ناخودآگاهم فعال شد و گفت حیفه این شیشه های در فلزی رو بندازیم دور، حتما یه روزی برای انجام آزمایشی چیزی توی مدرسه به کارم میاد در نتیجه گفتم من شیشه هاشونو میخوام 🫠 مامان با تاسف نگام کرد و گفت میخوای چیکار مادر جون؟😒 (منظورش این بود که این کارت شبیه مادریزرگته) + اینکه جلد وسایل رو نگه داریم فک کنم مرحله جدیدی از بزرگسالیه 🥲 ++ مادرجونم از بچگی همیشه</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2026 13:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1056</guid>
</item>
<item>
<title>ماه عزیزم</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1055</link>
<description>ماه من ماه محبوب من فقط من میدونم و تو و البته خدا که سال گذشته چقدر سخت باهات وداع کردم و حالا از گذر هر ثانیه در رنجم چون دل نگران تموم شدنت هستم... اینم از اخلاقای بدمه که باعث میشه از ترس از دست دادن، نتونم به قدر کافی از لحظه لذت ببرم ...بگذریم ... که وقت تنگه و دل من تنگ تر و حرف بسیار .... وای که چقدر حرف دارم باهات بزنم ... چقدر لازمت داشتم ماه من ... دوست دارم چون وقتی تو هستی بیشتر از هر زمان دیگه نگاه و لطف خدا رو نزدیک می بینم ...</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2026 14:29:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1055</guid>
</item>
<item>
<title> صدای بمب بود بچه ها؟</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1054</link>
<description>سوالی که امروز حین حل تمرین سر کلاس دوازدهمای ریاضی خیلی جدی پرسیدم و یهو همشون با چشمای گرد و صورت نگران سرشونو از رو دفتر بلند و نگام کردن... ماجرا از این قرار بود که داشتیم یه سوال درمورد تراز شدت صوت حل میکردیم. من پای تخته بودم و بچه ها هم توی کتاب سوال رو نگاه میکردن. توی صورت یکی از سوالها میگه یه بمب منفجر شده و شما تراز شدت صوت رو در فاصله فلان متری و فلان متری مقایسه کنید. یادم نبود توی این سوالی که داریم حل میکنیم و بچه ها داده ها رو برام میخونن</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2026 21:04:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1054</guid>
</item>
<item>
<title>منت</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1053</link>
<description>انقدر سر این پایان نامه من منت آدم ها رو کشیدم و هی ازشون تشکر کردم که نگم🤦‍♀️🙄 از همه بدتر منت کشی برای پرسشنامه جواب دادنه😕</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2026 11:05:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1053</guid>
</item>
<item>
<title>إِنِّي أَنَا رَبُّكَ</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1052</link>
<description>در بین داستان ها و ماجراهای قرآن، همیشه رابطه موسی با خدا برایم جالب بوده... در این شبها که سوره طه را با صوت زیبای سعد الغامدی گوش میکنم غالبا لذت صوتی میبرم اما توجهم به معنی این آیه جلب شد: إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ۖ ...(۱۲طه) به یقین این منم پروردگار تو، پس کفش خود را از پایت بیفکن؛ ... تصویر عجیبی ست. تصور کن نوری خیره کننده ببینی، به آن نزدیک شوی و ندا آید که این منم، پروردگارت...</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2026 21:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1052</guid>
</item>
<item>
<title>تبلیغات</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1051</link>
<description>یکی از همکارای کادر دفتری ما هست که اگر بخواد یه چیزی رو خوب جلوه بده یه جووووری ازش تعریف میکنه که میگی وای چه چیز خوووبی و اگر همون چیز رو بخواد بد جلوه بده یجوری ازش بد میگه که صددرصد متقاعد بشی. جالب اینجاست که من این ویژگیشو میشناسم اما بازم توی دامش میفتم 🤦‍♀️ اخیرا تصمیمی گرفتم که از نظر این آدم اشتباه بود و نباید این کارو میکردم، و کلللی از مزایای اون چیز برام گفت که از دستش دادم و سرزنشم کرد .</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2026 15:15:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1051</guid>
</item>
<item>
<title>فال قهوه</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1050</link>
<description>قرار گذاشتیم ساعت 3ونیم جلوی در باشیم و بریم پیاده روی. خونه هامون روبروی همدیگه است. بارون می بارید و تقریبا کوچه رو مه گرفته بود، چتر برداشتم و رفتم بیرون. فاطمه زودتر از من اومده بود و منتظر بود. قدم زنان رفتیم تا پارک پشت خونه و نیم ساعت راه رفتیم و حرف زدیم. دفعه قبل مهر ماه دیدمش که گفت قصد داره برای آزمون تخصص بخونه ، این بار اما زبان آلمانی رو جدی گرفته و توی فکر مهاجرت بود. توی پارک یه گربه اومد چسبید بهمون و از اونجایی که من شدیدا از گربه و سگ می</description>
<pubDate>Tue, 10 Feb 2026 13:58:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1050</guid>
</item>
<item>
<title>خدایِ کوه ها</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1049</link>
<description>وقتی چشم هام از اشک گرم میشن و بغض راه نفسمو میبنده، از پای کتاب بلند میشم و پنجره رو باز میکنم. به کوه هایی که حالا به برکت تمیزی هوا نزدیکتر از همیشه احساس میشن نگاه میکنم و به خودم یادآوری میکنم خالق این عظمت و زیبایی همون خداییه که از رگ گردن بهم نزدیکتره و همیشه کنارمه، میدونم اما لازمه برای بار چند میلیونیوم به خودم بگم اون حواسش هست و همه چیزو میشنوه و میدونه به دستاش خیره شدم که معجزه کنه ...</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2026 11:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1049</guid>
</item>
<item>
<title>برگشتن به خونه</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1048</link>
<description>سلام دوستای مهربونم ... این مدت هیچ جوره بلاگفا باز نمیشد اما به یاد همتون بودم توی همین چند ماه بعد از جنگ این دومین بار بود که طولانی مدت ازتون بیخبر بودم .....💔 امیدوارم سلامت و خوشحال باشید فعلا هیچ وبی برام باز نمیشه 🤦‍♀️ گفتم اینجا اعلام حضور کنم تا هروقت درست شد بیام پیشتون . مرسی از کامنتهای محبت آمیزتون خوش قلبا🙏❤️ درپناه خدا باشید🌹</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2026 11:32:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1048</guid>
</item>
<item>
<title>نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند</title>
<link>https://vazendegi.blogfa.com/post/1047</link>
<description>چهارشنبه امتحان فیزیک دارن یکیشون از دیروز چندبار سوال پرسید و دونه دونه بهش جواب دادم . امروز بعد از سوال آخرش گفت: دستتون دردنکنه خیلی ممنون خدا شاهده توی اون ۴۰ تای قنوت نماز شبم امشب دعاتون میکنم ببخشید اذیت شدید❤️❤️❤️ + قلبم اکلیلی نشه؟ ++ میام وب هاتون . امروز توی راه وقتی راننده اسنپ اهنگ داریوش گذاشته بود داشتم فکر میکردم چقدر لب مرزم. مرز رها کردن همه چیز و ادامه دادن. گاهی برای هر ساعت نفس کشیدنت باید یه ربع با خودت حرف بزنی و سعی کنی خودتو سرپا</description>
<pubDate>Fri, 02 Jan 2026 13:37:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>vazendegi</dc:creator>
<guid>vazendegi.blogfa.com/post/1047</guid>
</item>
</channel>
</rss>
